سلام من بخاطر اینکه دلم از بعضی از دوستانم و از این زمونه پره و دلگیرم این وبلاگ را راه اندازی کردم. اگر درد دلی شما هم دارید تو نظرات بذارید تا بذارم تو وبلاگ. ان شالله همیشه بی درد باشید....
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد . . .
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت !
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی !!!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد !
یک یوگیست به او گفت:این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند !
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت !
یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای !
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد !
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده
بودند پیدا کند !
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است !
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد . . .
برچسب: نویسنده: دردمند تاريخ: 7 آذر 1391 ساعت: 2:48
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….
وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش
باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن میسوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …
زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت : فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه بلائی سر من میاری.
برچسب: نویسنده: دردمند تاريخ: 7 آذر 1391 ساعت: 2:49